حــنــجــره های بــن بــســت

از نسخه هام سیگار می سازم؛ با دکتر اعصاب می رقصم ... ترانه ها و روز نوشت های احسان رعیت

خدایا، در ابتدا ! شرمنده از اینکه همیشه کمیت روزه ها بر کیفتشون می چربید.خلاصه که حلال کن.

بعدشم بسیار مشعوف و سپاسگزاریم که مهمونی رو تموم کردی !

راضی به زحمت نبودیم، یـــــک مــــاه ِ تماااام، اومدیم خودت ُ ببینیم از تلویزیون جنگ و خون و بیچارگی دیدیم، اومدیم نذری بزنیم بر بدن، بنده هات جنازه پخش کردن اینور اونور.بهرحال شکرت.

به تو غر نزنیم به کی بزنیم؟! زندونا که پر شده از آدمای غرغرو، لااقل تو بلاهات ُ رونالدینیویی نازل می کنی آدم نمی فهمه از کدوم طرف خورده ! یکم سرگرم میشه، اگه جلو بنده هات غر بزنیم که مستقیم می برن اوین و گوانتانامو و ... خیلی هم خوب ! کی ناراضیه؟! دشمن !

راستی، اون بالا رو نمی دونم کولر دارین یا نه، ولی ما این پایین با کولر، بی کولر، گلاب به روی حوریات، سرویس شدیمااااا، سرویــــس!

مهمونی تــو تابستون خوبه ها، اصلا مهمونی رو باید در اوقات فراغت گرفت، ولی نه به صرف افطار که نوکرتم !

یه آبی یه نونی ... بگذریم حالا، گذشته ها گذشته !

فقط بالاغیرتن برای سالهای آینده بهتر برنامه ریزی کن که ما تو ماه های سرد سال که شبا بلندتره مزاحم شیم، لااقل بعد افطار فرصت کنیم یه آبی بزنیم، دور هم یه هندونه ای، خربزه ای چیزی ...

این چندسال که بلال جان اذان مغرب و اذان صبح ُ انگار با هم تلاوت می کنه ! افطار ُ نخورده می بینی دوباره نباید چیزی بخوری !

خلاصه که خوش گذشت ... حلال کن!

بغلللل؛ ماچ سمت راست، ماچ سمت چپ؛ یکی دیگه بشه سه تا، آهان؛ مـــاچ صدادار!

عیدت هم مبارک باشـــه، سلام به حوریا برسون، بگو هروقت خودت بطلبی میایم اونطرفا ! قربون ِ تو !

مخلصیم ♥ 

قلبمونم که سیاهه ...

مواظب خودت باش، میام پیشت. فعلا خدافـــظ خدافظ :-*

-----

*عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت

صد شکر که این آمد و صد حیف؟!!!! که آن رفت

نوشته شده در دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 15:21 توسط احسان رعیت| |

دلم گرفته ...

مثه سگ که پاچه ی گرگ ُ

بگیره و به همین سادگی رها نکنه

یه کاری کرده غم روزگار با دل من

که جز برای دل دشمنم ...

خدا نکنه !

صرفا جهت بروزرسانی

نوشته شده در جمعه سوم مرداد 1393ساعت 23:41 توسط احسان رعیت| |

- روبراهی ؟

- نه ! از روبراه بودن خیلی فاصله دارم ...

پالپ فیکشن

نویسنده و کارگردان : کوئنتین تارنتینو

=======

بعد هر گلوله محکم بغلم کن

اگه زنده‌م اگه مرده‌م بغلم کن

مثل بچه ای که قلکش شکسته

دست و پاش مثل عروسکش شکسته

یا یه مادر که دیگه پسر نداره

گریه کن ... خوبه ... ولی ... اثر نداره

سرخی ِ خون ِ ما کمرنگه عزیزم

جز تــو دستات همه جا جنگه عزیزم ...

 

امیدوارم بشنوید ...

پ.ن:

تولدت مبارک، مازیار عزیزم ♥ ♥ ♥

نوشته شده در پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 0:58 توسط احسان رعیت| |

شب ِ با تو سحر شد

شب ِ  بی تو اما ...

======

من برای دردِ خود نامی انتخاب کرده و آن را سگ می نامم. درد من به اندازه هر سگی، وفادار، مزاحم، بی‌شرم، سرگرم کننده و باهوش است.

حکمت شادان | فردریش نیچه

=======

بیا وداع کنیم.

اگر بنا باشد کسی از ما بماند؛

همان به که تو بمانی.

"کینه ی" تو به کار این دنیا بیشتر می آید تا "عشق" من !

كليدر | محمود دولت آبادی

======

وقتی چیزی مرا رنج می داد، در موردِ آن با هیچ کس حرفی نمی زدم.

خودم در موردش فکر می کردم، به نتیجه می رسیدم و به تنهایی عمل می کردم.

نه اینکه واقعا احساسِ تنهایی بکنم، فکر می کردم که انسان ها، در آخر، باید خودشان، خودشان را نجات دهند.

هاروکی موراکامی

===========

برای کارهای تازه تر، به فکر تغییر در واژه ها و خصوصا وزن و فرمم

باشد که رستگار شوم

از همین تازه ها :

تــو دلم یه غم ِ حاصلخیزه

شهر ِ بعد ِ حمله ی چنگیزه

دس به هرجاش بزنی ...

می

ریــ

زه

بغلم کن! ولی نزدیک نشو ...

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 22:8 توسط احسان رعیت| |

نیستی

و جای خالی تو

خارشی ست بر صورت!

دست‌هام

در گیسوی تو جا مانده‌اند ...

******

بگیر فطره ام اما مخور برادر جان

که من در این رمضان قوت غالبم غم بود

اخوان ثالث

غزه ...

غزه

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 16:15 توسط احسان رعیت| |

مدت هاست كه عادت نوشتن از سرم افتاده است. خود به خود اين جور شده. مثل خيلی دگرگونی‌های ديگر كه دانسته و يا ندانسته در من انجام گرفته .

صادق هدایت | گزيده نامه ها

*********************

تنهایی سیاهمو تمدید می کنم

تا روزی که یه آدم دیگه خرم کنه

هی گریه پشت گریه ... « دلت مال ِ عشق نیست »

تا عاشقش شدم بره ... تنها ترم کنه ...

**********************

هرچه پیشتر می‌روم، تنهاتر می‌شوم. گمان می‌کنم به روز واقعه باید خودم، جنازه‌ام را به گورستان برسانم.

شاهرخ مسكوب

**********************

-عاشقتم

-اینو نگو

-عاشقتم!

-نـــــــــــــه، نمی تونی.هیچکس نمی تونه

شماره ی 23

کارگردان : جوئل شوماخر

نویسنده فیلمنامه : Fernley Phillips

**********************

... کسی که تــو تصورت

مثل یه صخره سخت بود

با تو وُ یا بدون ِ تو؛

یه آدم ِ بددددبخت بود ...

**********************

 

زخم ها خوب می شن
اما خوب شدن با مثل روز اول شدن، خیلی فرق داره!

پنه لوپه به جنگ می‌رود - اوریانا فالاچی

**********************

فعلا همین

نوشته شده در شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 16:50 توسط احسان رعیت| |

در ِ فیس بوک را که می بندی، پنجره ی زندگی باز می شود.

کتابها جلدشان را افشان می کنند مثل گیسوی ریتا هی‌وُرث در گیلدا ( آن صحنه ی کوتاهش که در shawshank redemption مورگان فریمن را سرحال می کند معروف تر است و من هم همان را دیده ام. )

فیلم ها جامه جر می دهند ! که مرا ببین، مرا ببین ...

آهنگ ها دهن وا می کنند که " دم به ساعت ! اومدم خونه تون نبودی، راستشو بگو کجا رفته بودی ؟ "

ترانه بانو ماچ می فرستد برای آدم ...

در ِ فیس بوک را که می بندی، زنی در خانه سلام می کند؛ که منم، مامانت !

فیس بوک آلونکی ست وسط اتوبان، که فقط نیسان و ژیان و پیکان جوانان گوجه ای از آن رد می شوند، و البته چندین هزار داف ( کامیون داف البته !! )

من اما بچه ی دهاتم.

همین بلاگفای زوار در رفته ی پرت ِ بیرون شهر ... و بچه ی دهات همیشه به خانه بر می گردد.

خانه ی قدیمی را گردگیری کرده‌ام، به امید دوباره نوشتن در خراب آبادی که هیچکس دیگر دل و دماغ رد شدن از بغل خرابه هاش را ندارد.

حتی اگر یک دوجین خاطره و دوست و رفیق و آشنا، و عشق ! از دل همین بلاگفا پیدا کرده باشی ...

هئیییی!

به گمانم بلاگفا بعد از هخامنشیان دومین نماد زوال است ...

باشد که رستگار شود، با همین سنگ که در مرادب چهار ماه و هجده روزه اش انداختم ...

سلام.

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 19:40 توسط احسان رعیت| |

تا بَری بار کسان یار تو اند

 

آزمودم یارها را بارهـــــــــــــــا ...

 

امیری فیروزکوهی

 

به آشناهاتون نگین دوست، به دوستاتون نگین رفیق، به رفقاتون نگین برادر و خواهر ...

پشت هر کدوم از این واژه ها چنــــدصد سال تجربه خوابیده که وارد زبان شدن !

همینطوری الکی خرج شون نکنین ...

یه روزی، یه جایی، از کسی که انتظار برادری و خواهری دارین، آشنایی ات می بینین ! 

اونوقت میشه ضدحال، میشه زخم، میشه زجر

در اولین فرصت لغت نامه ی زندگی تون ُ به روز کنین ...

سخته ولی می ارزه ...

از من ِ حقیر ِ سراپا تقصیر ِ ضدحال و زخم خورده ی زجرکشیده بشنوین و ... طبق معمول گوش ندین !

چون هنوز خودم به روز نکردم اون لغت نامه ی کوفتی ُ ...

 

من ُ ببر به اون، لحظه که رادیو، با اشک ِ شوق گفت:

 هیتلر 

سقوط کرد

سلام

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 13:22 توسط احسان رعیت| |

آخرین باری که یه خبر خوشحال کننده شنیدم، یادم نیست

نمی دونم، شاید خبر تولد الی بود ...

اما بهرحال، خبر به تعویق افتادن آزمون ارشد به شدت خوشحالم کرد

امیدوارم توو این یه هفته معجزه ای بشه ...

ضمن شکرگزاری به درگاه باری تعالی، عارضم خدمتشون که ...

خدایا ! چنان کن سرانجام کار

تو خوشنود باشی و ما دانشجوی ارشد؛ ترجیحا آی تی !

مرسی ♥

پ.ن :

با توجه به عقب افتادن آزمون ارشد، جلسه ی این هفته ی کارگاه ترانه ی ساری طبق روال هفته های گذشته

برگزار خواهد شد و در خدمت دوستان هستم ...

سلام

شدم شبیه ِ مردی، که رفته توی اغما، دنیا برام اتاق انتظاره ...

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت 20:15 توسط احسان رعیت| |

مدیریت اجرایی پیام نور را مطابق انتظار قبول نشدم

پس از مدتها قالب وبلاگ، و پس از سالها، آهنگ وبلاگ را تغییر دادم ...

در مورد آهنگ مطمئن نیستم، احتمالا به زودی بازهم تغییر کند

یا همان دلم گرفت ِ اهورا ایمان - بابک بیات - حامی را برگردانم ...

قالب هم، علی رغم کلی جست و جو، چیز بهتری پیدا نکردم

پست صرفا جهت بروزرسانی ست، و دیگر هیچ


حالم بده رفیق، واسه مردی  ... که نیستم ...

نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1392ساعت 21:51 توسط احسان رعیت| |

دو روز دیگه جواب کنکور پیام نور میاد و تقریبا 12 روز دیگه هم امتحان کنکور سراسریه

و من به اندازه ی تفاوت کارشناسی و کارشناسی ارشد، از درسام عقبم !

و نخواهم رسید ...

دلم روزای بی دغدغه می خواد و روزای بی دغدغه فقط از لحظه ی خوابیدن توو قبره که شروع میشه، تازه اونم مطمئن نیستم

و نخواهم شد !

احساس حلزونی ُ دارم که از خونش خسته س ...

می خواد بیاد بیرون، یه قدمی بزنه !

یه کمی آفتاب بگیره، به منظره ها نگاه کنه، با دقت !

اما می دونه که به زودی، باید بره پابوس ِ ماشینای توو جاده ...

ناخوشم ...

التماس دعا داریم ♥

سلام

موج ِ موهات توو دستای پدرت، داره کم کم رسوب می بنده

رو تن ِ من به جای بوسه ی تو، جای دندون ِ یه کمربنده

نگرانم نباش ! صورت من، دیگه با سیلیا ( سیلی ها ) رفیق شده

آخرش می رسیم به هم مثل ِ، لبه ی زخمی که عمیـــق شده ...

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 15:8 توسط احسان رعیت| |

چند روزی از ورودم به سکانس 25 سالگی زندگی ام گذشته ...

سالن سینمایی که در خروجش با تیغ؛ شیشه ای قرص یا امثالهم وا می شود ...

اما از آنجا که جرات خروج نداریم ( من و خودم ) نشسته ایم تا آپاراتچی در را وا کند، صدا بزند:

- آقا ! شما !

بگویم من؟! 

- بله؛ فیلم برای شما تموم شده می تونین برین !

نفس عمیقی بکشم و از سالن خارج شوم ...

اما تا آنروز؛

باید تحمل کرد، صدای خُرخُر بغل دستی را، صدای تخمه شکستن ِ پشت سری را،

صدای گریه ی کودکی که مادرش بی خبر از پی ِ مرد ِ آپاراتچی رفته و برنگشته ( بر نمی گردد )

باید تحمل کرد؛

این فیلم کسالت بار ِ تراژیک ِ مضحک ِ مسخره ی تکراری ِ بی سر و ته ِ نچسب ِ روح خراش ! را

ژست ِ افسرگی هم نیست، خود افسردگی ست احتمالا ...

سلام و شب بخیر

بعد ِ غروب کردنت؛ شبانه روز ِ من شبه

عقربه های ساعتم؛ عقربه نیست ... عقربه !

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1392ساعت 22:12 توسط احسان رعیت| |

دو ماهی نبودم پس چند خطی شرح حال ...

بعد از کنکور ارشد در رشته ی مدیریت اجرایی ( پیام نور ) بیشتر به ترانه فکر می کنم

و اینکه کاش این سربازی مسخره نبود تا بتونم فقط ترانه بگم، بعد هم با خیال راحت سرمو بذارم زمین و ...

شادی روح تازه در گذشته اجماعا ... !

پارتی ِ حوری ها ! :-B

البته اجماعا صلوات !

پارتی حوریا رو خودم میرم فقط :D

این روزا هم درگیر ترانه ای ام که ملودیشو خیلی دوست دارم هرچند خواننده ی به شدت سخت گیری داره ...

بعد از نوشتن نزدیک به 15 بیت ترجیع بند !! هنوز به نتیجه نرسیدیم ...

امیدوارم بعدش بتونم به ترانه های دیگه ای که قولشونو دادم و آلبومی که پیشنهاد شده ( چقدر حس خوبی دارم بهش ) راحت تر فکر کنم و بنویسم

اگه مام ِ عزیز ِ میهن ! هوس نکنه بچشو در لباس مقدس ! سربازی در آغوش بگیره

مامی که حسابی بوی خون و ... (شکلک WC) میده !

این مشروح اخبار بود ...

برای ترانه هم ... عقل حکم می کنه کمتر ترانه بذارم، مخصوصا این روزا که دارم می بینم ... :)

ببخشید که کوتاهن

رفتنت پایان نیست، ولی فصل ِ آخره

خونه ی بی تو فقط؛ چندتا دیوار و دره

لحظه ی رفتن ِ تو؛ نه به خاک افتادن؛

ولی حس اولین، ضربه های تبره ...

پ.ن:

به زودی به نوشتار رسمی بر می گردم ...

سلام

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 0:59 توسط احسان رعیت| |

مرد مخابرات چی ! از پشت تلفن مهربانانه تهدید کرد، که یا نت ُ وصل کن یا جمعش می کنیم ...

هیچی دیگه، اومدیم ولی ...

دیر اومدم که زود برم، دل به وبلاگ من نبند !

مرسی از دوستانی که این مدت کامنت گذاشتن، سر فرصت خدمت می رسم

سلام

نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1392ساعت 17:0 توسط احسان رعیت| |

سلام

فقط اومدم همینو عرض کنم ...


برای اطلاعات بیشتر هم لطفا با این شماره تماس بگیرین :

( شماره من نیست :D )


09370278601


خدانگهدار

نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1392ساعت 18:23 توسط احسان رعیت| |

هیچ کسی نیست که ازش نفرت داشته باشم

هیچ کس، حتی کسایی که حقم ُ خوردن و یه آبم روش

حتی کسایی که بی نهایت آزارم دادن، که کمم نبودن ...

اما توو این دنیا یه نفر هست، که ازش بیزارم

از تک تک کارایی ک برام کرده

دیدن قیافش توو این روزا حالم و بهم میزنه ...

کسی که هربار که می بینمش تو دلم میگم " بمیر دیگه ! "

کسی که هم زمان که بش احساس ترحم می کنم، ازش متنفرم

خودم ...

دوس دارم خودم ُ بندازم دور !

بخاطر همین اینجا فعلا به روز نمیشه ( با تاکید روی واژه ی فعلا )

قبلتر ها هربار که میخواستم جایی برم میگفتم اگه کاری دارین پیام خصوصی، ایمیل ...

هه ! ( خنده پشت مانیتور )

امیدواریه دیگه، آدمو متوهم می کنه !

مثلا اینکه امیدوار باشی به اومدن کسی، باعث میشه سایه ها رو جدی بگیری

از اونجایی که هیچکس هیچوقت کاری باهام نداشته و نخواهد داشت، فقط به گفتن یه " فعلا خداحافظ" بسنده می کنیم ( من و خودم )

از دوستایی که گهگاه سر میزنن، لطف می کنن و حالی می پرسن و نظری میدن هم بی نهایت متشکرم

امیدوارم اگه عمری بود دوباره دور هم باشیم @};-

( واژه ی امیدوارم به دور هم بودن اشاره داره، نه داشتن عمر )

===========

هیچ پایانی به راستی پایان نیست. در هر سرانجام، مفهوم یک آغاز نهفته است.

چه کسی می‌تواند بگوید «تمام شد» و دروغ نگفته باشد...!

بار دیگر شهری که دوست می داشتم / نادر ابراهیمی

===========

زمـــانــی فــرا مــی رســد كــه بــايــد رفــت حــتــی اگـــر جــای مــشــخــص و مــطــمـئــنــی در انــتـظــارت نــبــاشــد!

تنسی ویلیامز

===========

بزرگ ترین موفقیت زندگی ام این بوده که با چشم های خودم ببینم که چه طور فراموشم می کنند!

قدیس

گابریل گارسیا مارکز

===========
مردم از انگیزه های شما و صداقت شما و اهمیت رنج هایتان جز با مرگ شما متقاعد نمی شوند .


سقوط / آلبر کامو

===========

باید باور کنیم تنهایی تلخ‌ترین بلای بودن نیست.

چیزهای بدتری هم هست،روزهای خسته‌ای که در خلوت خانه پیر می‌شوی...

و سال‌هایی که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است.

تازه پی می‌بریم که تنهایی تلخ‌ترین بلای بودن نیست،

چیزهای بدتری هم هست...

دیر آمدن!

دیر آمدن!

"چارلز بوکفسکی"
===========
هی ! پسرت ... مُرده ؟

-نه

-نه ؟

میمیره

میدونی ؛ چون آدمایی مثل تو

آدمای خوب ، همیشه میمیرن

آدمای بد هم میمیرن

اما آدمای ضعیف ؛ کسایی مثل من

ما

زمین رو به ارث بردیم ....

walking dead

( آ ه ه ه ه ه ه )

============
راستش، اگر زنده‌ام هنوز، اگر گه‌گاه به نظر می‌رسد که حتا پُرم از جنبشِ حيات، فقط و فقط مال بی‌جربزه‌گی‌ست.

می‌دانم کسی که تا اين سن خودش را نکشته بعد از اين هم نخواهد کشت.

به همین قناعت خواهد کرد که، برای بقاء، به طور روزمره نابود کند خود را: با افراط در سيگار؛ با بی‌نظمی در خواب و خوراک؛ با هر چيز که بکشد اما در درازای ايام؛ در مرگ بی‌صدا

وردی که بره‌ها می‌خوانند /رضا قاسمی


یک آ ه ه ه ه ه ه ه ه ...

خداحافظ

نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1392ساعت 18:8 توسط احسان رعیت| |

خوشحالم که تابستون داره تموم میشه، فصل ترانه کُش ...

که فقط به درد بچه مدرسه ای ها می خوره اونم نه با این هوای جهنمی

گاهی فک می کنم لابد یه جای کوره ی جهنم سوراخه که هرچی ذغال میریزن توش مستقیم میریزه رو سر و صورت ما

" من به خاکستر نشـــــــــــــیـــنی

عادتی دیرینه داااااااااارم"

( با صدای معین بخونین )

امیدوارم پاییز که میاد حال و هوای منم بهتر شه

بتونم ترانه بگم ...

دلم تنگ شده براش ... خیلی، خیلی ...

امروز هم تصمیم قطعیمو گرفتم، برای ادامه ی تحصیل

از فردا باید برم دنبال کار تا توو این یه سالی که فرصت دارم بین ارشد و سربازی، کنار درس خوندن بتونم شهریه دانشگاهو هم جور کنم

اگه تا اون موقع به ترمی دو میلیون نرسه ...

هرچند مطمئنم تا وقتی که بخوام ارشدمو بگیرم ( اگهههه قبول شم )

مدرکش میشه همین کارشناسی ِ فعلی که فقط به درد دماغ پاک کردن می خوره، و البته فرنگیا جاهای دیگه ای هم ازش استفاده می کنن !

اینها مشروح اخبار بود !

ترانه هم که نداریم

مخاطبم همینطور، هه :-D

شدم مثه این تلویزیون سیا سفیدا که چه برفک نشون بدن چه فینال جام جهانی فرقی نداره

ملت چششون به LCD و LED و تلویزیونای سه بُعدیه ...

هرچند؛ گاهی یه رفیق قدیمی پیدا میشه که یادی ازمون کنه بگه یه زمانی با این تلویزیونا لولک و بولک می دیدیم،

تازه خونه ی مادربزرگه رو هم از همین فاصله نشون می داد ...

هئییییییی

بــــــــبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز ...

دارم پیر میشم ...

نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1392ساعت 23:11 توسط احسان رعیت| |

دلم تنگ شده واسه خودم یا میشه اینطوری هم گفت، متنفرم از خود ِ فعلیم !

دلم می خواد برم یه جایی که آینده ای نباشه

فردایی نداشته باشه، صُبا خورشیدی در نیاد

و فقط یه جا هست که این خصوصیات ُ داشته باشه

که اونجام نمیشه رفت، باید بیان ببرنت ...

ولی چطور میشه مطمئن بود که اونجا بهتر از اینجاست ؟

حتا اگه بهشت و جهنمی هم باشه...

مشکل فقط " بودن"ه

نه چطوری یا کجا و کِی و کی بودن !

حتی وسط بهشت ... نمی خوام باشم !

حس می کنم تا خرخره، حتا بیشتر، تا آخرین تار مویی که زیر لب پایینم در اومده توو کثافتم !

خسته م

و خسته م از خستگیم ...

حس می کنم اگه :

روحمم با لباسام عوض کنم، خستگی از تن ِ من در نمیره ...

هر قدمی که بر میدارم یکی میگه آخ !

دلم میخواد اوق بزنم و خودمو بالا بیارم ...

زندگیم خالیه مثل ِ پاکت ِ سیگارم، پاکت ِ خالی ِ سیگار ُ باید دور انداخت ...

هوففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففف ...

شکلک ِ کلافگی ...


نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1392ساعت 15:39 توسط احسان رعیت| |

شعرتون شاهکاره گلبانو

فوق العاده ست از تمام جهات

باید از این به بعد تو هر جمعی

بهتون گفــ[ـت] مهندس الکلمات


اما ماتیک تون قشنگ تره


-کاش میشد مثل گفته های شما

حرفای تازه و قشنگ زد و ...

-لایک و کامنت و شـِـیر کافی نیست

کاش میشد شعراتون ُ چنگ زد و ...


کاش میشد ... لا اله الا الله


-حافظین یا نواده ی سعدی؟

-شایدم از تبار خاقانی

-چشمه ی شعرتون عراقیه و

بحر بی ساحلش خراسانی


اما قربون سبک پورن مدرن


_بانو توو عکس ِ تازه دست به "کمر"_

-نبض شعر جهان توو دست شماست !

-عالیه

-نایس

-بی نظیره

-درود

-بانو عکس جدیدتون زیباست


اما طول ِ لباس ُ کمتر کن ...


_گور بابای شعر اگه اینه 

تف به قبر تلاش و استعداد

جلو حمومیای صابونی

نباید شعر گفت، باید ...


بانو ! ما از کجا شروع کنیم ؟
_


نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392ساعت 13:37 توسط احسان رعیت| |

راضی که نیستم اما برای کسی که به اغما رفته، پریدن گهگاه ِ پلک هم، نشانه ی خوبی ست ...

-----------

حالم بده رفیق واسه مردی که نیستم

حالم بده رفیق واسه آینده ای که نیست

میخواستم که گپ بزنم با یکی ولی

هی زل زدم به جای شنونده ای که نیست


حالم بده شبیه یه مادر که بچه شو

توو یه کفن می ذاره و داماد می کنه

حالم بده شبیه یه بچه که مادرش

هرشب یه شهر ُ با تنش آباد می کنه


میخواستم بخوابم و هیچ وقت پا نشم

می خواستم بخوابم و قرصی نمونده بود

چشمای خیسم ُ که به چشم تو دوختم

چیزی برای اینکه بپرسی نمونده بود


مثل یه مرده حرف دلم توو نگاهمه

من یه جنازه ام ولی رنگم کبود نیست

دنبال هرچی حالم ُ بهتر کنه رفیق

آزادی عشق یا خدا

 گشتم نبود نیست


باید برم کفن بخرم واسه ی خودم

دنیا اگه همینه برام گور بهتره

وقتی تهوع اخر هر مستیه رفیق

کافور از یه دبه ی انگور بهتره


فرقی نداره متن حقوق بشر چیه

واسه منی که تنها تووی آینه آدمم

هرشب جنازمُ توو پتو دفن می کنم

هرصب به جرم قتل خودم توو جهنمم


انگار واسه رها شدن از زجر زندگیم

باید تا ته کشیدن این نسل صبر کرد

تا ته کشیدن من و نسلم که روزگار

هر روز کشت‏ مون و شبا نبش قبر کرد ...

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392ساعت 5:27 توسط احسان رعیت| |

روزگــــــــــــــــــــــا / ر

"ر" دوم را نداشت

آنرا

از زندگی ِ " گــــــــُــــــــــه/ــر بار " ما دزدید ...

==============

پ.ن 1 :

خدایا !

ضمن اعتراض به همه ی بدبختی های نازله، جا دارد بهترین تابستان سالهای اخیر ساری را ( آب و هوا ) شکرگزار باشم ♥

با تشکر !

پ.ن 2 :

صرفن جهت بروزرسانی !

نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1392ساعت 22:18 توسط احسان رعیت| |

اول تمام کلید ها و شاه کلید ها

بعد وِرد ِ "علی بابا"

بعد از آن مشت و بعد تر لگد !

اما

در ِ برگشتن ِ تو

تنها از آن طرف باز می شد ...

-----------

ترانه بانو رفته !

کجا ؟ نمی دانم

اما نیست

ما هم فعلا با زبان " سپید " حرف می زنیم

شاید " صلحی " شد و ترانه بانو هم برگشت ...

ببخشید اگر کوتاهیم و َ دور و دیر ...

سلام

نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1392ساعت 17:56 توسط احسان رعیت| |

به کودک مان فکر کن

که چه شکلی می شود ؟

مثل ِ من

روانی

یا مثل ِ تو

قاب عکس ...

-------

اغلب تنها "نوشتن"

فاصله ی بین

تو و ناممکن است

نه مشروب

نه عشق زنان

نه پول

همتایش نیستند

جز نوشتن چیزی نجاتت نمیدهد


سوختن در آب، غرق شدن در آتش - چارلز بوکوفسکی

=======

نوشتن هم این روزها عذاب الیمی ست

وقتی به این فکر کنی که برای چه ؟! واقعن برای چه ...

یک مشت لایک فیس بوکی یا به به و چه چه دوستانه

البته اگر همین به به و چه چه از سر صداقت و دوستی باشد هم غنیمتی ست اما ...

زخم بزرگی ست ... اینکه خودت برای خودت کافی نباشی

اینکه در مسیر همه سوار بر بوگاتی و لامبورگینی باشند و تو سوار بر تـِـرد میل !

--------

-راسته که میگن هرکسی یه ستاره داره؟

-فقط چیزایی رو که به هیچ کس نمی تونه تعلق داشته باشه عادلانه تقسیم می کنن.

نمایشنامه گلدان / بهمن فرسی

=======

عدالت ؟

تو دیگه بعد از 70 سال سن باید فهمیده باشی عدالت یه افسانه ست ...

یه بوس کوچولو - ساخته ی بهمن فرمان آرا

========

پ.ن :

ببخشید اگر با ترانه بروز نمی شوم، مدت هاست چیز تازه ای ننوشته ام ...

مدت هاست ...

نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1392ساعت 21:53 توسط احسان رعیت| |

بی خبر برو

بی بستن ِ چمدان

تلفنت را خاموش کن

و بی یادداشتی بر یخچال

بی خداحافظ ...

ناگهان برو

اما

یک عصر جمعه ی دلگیر در پاییز

که غرق شده ام در پالتوی سیاهی که ندارم


مثل ِ خبر مادر شدن یک زن ِ 40 ساله ی بی فرزند

یا پریدن از کابوسی بلند

یا مثل ِ یک شعر عاشقانه

ناگهان بیا

بی خبر

بگذار عطرت بگوید که آمده ای

که هی صدات کنم و بدوم

از این اتاق به آن اتاق

در خانه ای که یک اتاق بیشتر ندارد

آرام

از شیشه زل بزن به حیاط خانه ی آپارتمانی مان

که حیاط دار نیست

زل بزن به بچه هایی

که نداریم

به دخترمان

"رها"

و پسرمان که نامی ندارد هنوز

زل بزن به حیاط ...

برنگرد

نگاهم نکن ...

عزیزم !

چهره ات خاطرم نیست ...

------------------

بارون حسادت می کنه

به سرنوشت عطر تو

مازندران گم شده توو

اردیبهشت ِ عطر تو ...

نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1392ساعت 2:24 توسط احسان رعیت| |

*حالم بده رفیق واسه مـــردی که نیستم

حالم بــــــــــده رفیق واسه آینده ای که نیست

می خواستم که گپ بزنم با یکی ولی

هی زل زدم به جای شنونده ای که نیست ...

حالم بده شبیه یه مادر که بچه شو

توو یه کفن می ذاره و داماد می کنه

حالم بده شبیه یه بچه که مادرش

هرشب یه شهر ُ با تنش آباد می کنه ...

میخواستم بخوابم و هیچوقت پا نشم

می خواستم بخوابم و ...
 
قرصی نمونده بود

چشمای خیسمو که به چشم تو دوختم

چیزی برای اینکه بپرسی ... نمونده بود
میخواستم برای خودم زندگی کنم ...

-------

* حالم بد است مثل زمانی که نیستی

« غلامرضا طریقی »
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1392ساعت 17:26 توسط احسان رعیت| |

هر دفه زخم تازه ای خوردم

مادرم تنها هم‏‏ زبونم بود

ولی عین ِ تموم شاعرها؛

مادرم ...

کودک ِ درونم بود

تکیه کردم به شونه های خودم

با دو تا چشم مه گرفته ی خیس

با موهای روی شقیقه م که؛

دیگه همرنگ ِ روزگارم نیس ...

-------

"دکستر" می بینم این روزها

گاهی هم فیلم سینمایی

و جان کندن برای ترانه ای که در دست ساخت است و اصلن ساده نیست ...


من ُ از خاطره هایی

که ازت مونده نترسون

که دلم شکسته مثل ِ :

" قوزک پای فریدون ... "


دلم یک حال استمراری می خواهد ...

که با هوای جهنمی این روزهای ساری و زبان روزه؛ حال استمراری؛ آینده ی بعید است !

بی حالم و بی حوصله ام و بی اعصابم و ... همه ی " بی " های دنیا + بی کولری !

پنکه سقفی اتاق هم که فقط دور باطل می زند

مثل ساقی ِ بی می ...

زندگی م ماکِتی از جهنمه ...

سربازی یا ارشد ...

مسئله این است ...
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392ساعت 15:45 توسط احسان رعیت| |

حتا خداتونم به یادم نیست
با اینکه روز و شب دعا کردم

دنیای من انگار وارونه ست
من توو جهنم چشم وا کردم ...

هر زخمی که روی دلم دارم
از اعتقاد و باورم خوردم

بدبختیام تاوان ِ اون نـــــُــــه ماه
خونیه که از مادرم خوردم ...

نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1392ساعت 16:55 توسط احسان رعیت| |

یاد بگیر هیچوقت چیزی از خدا نخوای

چون همه ی کارا رو تو انجام میدی

ولی اگه به خواسته ت برسی

بدهکار خدا میشی

اگه هم نرسی خدا بدهکار تو

و باور کن بر خلاف شنیده ها

خدا اصلن خوش حساب نیست

آدمایی که همه ی عمرشون ُ جون کندن ولی آرزوهاشون ُ به گور بردن این ُ شهادت می دن ...

---

این ها را باید به فرزند آینده ای اگر بود، بگویم ...

حوصله ی بحث هم ندارم

اگر نظرتان به نظرم نزدیک نیست ! وبلاگ را بندید، خوابتان آرام ...


چه اهمیتی دارد ؟‌

کلمات ِ تو به درد ِ مطرح کردن حقایق از دیدگاه تو می خورند

و کلمات من برای بیان حقایق از دیدگاه من مناسبند .

بی فایده است که بخواهیم با هم حرفی رد و بدل کنیم .

" سونات پائیزی / اینگمار برگمان "


دیدار من و خدا هم بماند به قیامت

البته اگر باشد ...

---

دیروز؛ پس از سالها؛ یک حس خوب را تجربه کردم

از صحبت کردن با کسی که همیشه عزیز بوده و هست و خواهد بود ...

---

خنده هات انعکاس ِ خورشیده

توو زمستون ِ این زمونه ی زشت

دکمه هات یه میون بُره بانو

از جهنم به باغ ِ سیب بهشت ...

نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1392ساعت 12:35 توسط احسان رعیت| |

محاوره :

از فحش ها، بد و بیراه ها و توهین های توو کامنتا که بگذریم، از دوستانی که سوالی دارن، یا حرفای معمولی، خواهش می کنم؛ لطفن ...

خودشون ُ درست معرفی کنن

اسم کافی نیست !

لطفن ایمیل تون یا آدرس وبلاگ تون ُ ( بهتره ) توو قسمت نظرات بذارین که بنده شرمنده نشم ...

چون واقعن تایید کامنت هایی که نشناسم یا جواب دادن بهشون برام مقدور نیست

بدبختانه دیگه حوصله ی گشتن دنبال آی پی و کارآگاه بازی هم ندارم ...

یه مسئله ی شخصیه، ربطی هم به افه های هنری ! نداره

مربوط میشه به تجربه های این سه چهار سال وبلاگ نویسی، که در مورد کامنت های ناشناس و بی نام دارم

لطف می کنین اگه توو بخش نظرات ادرس مشخصی از خودتون بذارین ...

مرسی

اون عده ای هم که توهین می کنن ... امیدوارم خدایی اگه هست، به راه راست هدایتتون کنه یا هول تون بده ...

تلاش های خانواده تون که ظاهرن بی نتیجه بوده :)

دیگه ...

همینا ...

عشق ُ باخته بودم . قلب ِ تو خواست

من ُ باز وارد این گــــود کنه

تو نشون دادی چه حسی داره که؛

سرطان ِ یک نفر ... عـــــود کنه ...

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1392ساعت 20:54 توسط احسان رعیت| |

به نظرم ما نسل سُریده های تاریخ این مملکتیم ...

ما که می گویم یعنی همه ی ما ... از پدرشصت ساله ام تا خواهرزاده ی دو سال و نیمه ام

همه ی ما سُریده ایم ... مثل آن سُرخوردن های با جوراب، روی کاشی ها و سرامیک های بچگی،

که دو ثانیه ی بعد با صدای شالاپ ! به پایان می رسید

اما گاهی این دوثانیه بیست سال، سی یا چهل سال طول می کشد ...

سُریدن من، لااقل این سُریدنی که الان دارم در موردش حرف میزنم، از هفت سالگی شروع شد

از روز اول دبستان که سوار بر دوچرخه ی برادرم رفتم به پادگانی به نام مدرسه ...

آنجا سُریدم اما امروز بعد از 16 هفده سال، که میدانم حداکثر تا چندماه ِ دیگر مدرک تحصیلی ام را خواهم گرفت صدای شالاپ ! را دارم می شنوم ...

آن هم با بوی فاضلاب ...

با مدرکی که در بهترین حالت فقط به درد خالی کردن ان دماغ در موسم سرماخوردگی می خورَد

یا اگر کمی لطیف تر بود، می شد از آن به عنوان دستمال توالت هم استفاده کرد ...

بگذریم

نه به فکر گذشته وابسته، نه به دلشوره های آینده

"من یه عمره که قبرم آماده ست"، مرگ مثلِ سفر خوشاینده ...



نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت 13:56 توسط احسان رعیت| |

Design By : Night Melody